من و تو من و تو از راه ستاره ها گم شده ايم و بر پريشاني طاقهاي عشق رسوائي را هجي كرده ايم من و تو در ذهن شمعدانيها بهار را هلهله كرديم من به ياد شمعدانيها ماندم و تو در ياد آنها رفتي
راه سپیدی برف . سیاهی خاک در هم آمیخته و منتظر که پای در کوره راه زندگی بگذاری و تو محکومی که از این راه عبور کنی میتوانی آرام عبور کنی آنقدر آرام که خودت صدای قدمهایت را نشنوی. ولی با رد پایت چه می کنی؟؟؟