نوشته های ديگران

*** حیف که نمی دانی ***

نمی دانی در تنهائی نگاهت
چه لحظه هائی را سپری کردم

که
زیبا ترین ترانه های جوانی بود

نمی دانی
که در عطش هم آغوشیت
هولناکترین ضربه ها برپیکر من آمد

مگر کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

دیگر

پاکترین لحظه هایم پیشکش عشق
قطره اشکم
و
صدای گامهایم که از تو دور می شوند

و خش خش برگها
و موشهائی که همیشه از آنها می ترسیدم

در دایره بودنها و نبودنها
برفها را سیاهتر کن

من میروم
تا ...
... تفاوتها را
به تو
بیاموزم

Comments

Popular posts from this blog

نوشته هاي من 6